
اگر تمام شب غصه نبود خورشید بخوری.نمیتونی از بودن ماه ستاره لذت ببری
|
|
.:: ::. تبصره : این بلاگ برای کودکان و افرادی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمی شود
روز اول
به علت مرگ یکی از آشنایان دور به اسم حشمت السلطنه که در سن 106 سالگی به علت استعمال بیش از حد داروی بیهوشی به هنگام عمل جراحی بینی به دیار باقی شتافته بود به بهشت زهرا رفتیم، بلبشو ای برپا بود کلیه اقوام در حین ریختن اشک تمساح و درآوردن صداهایی از خود از قبیل شیهه اسب بسیار متاثر می نمایاندند، یکی خودشو میزد ، دیگری در حالی که اشک میریخت خیاری را به دندان گرفته بود، دیگری چشمش به ظرف حلوایی بود که بچه ای برای خیرات به سمتش میاورد، دوتا از باجناقها در حاله رایزنی در مورد مساثل کاری و قیمت قبر بودند، پسر جوانی سعی می کرد با حالت اندوهگین با اس ام اس دوست دختر خود را تحت تاثیر مرگ مادربزرگ خود قرار بده، دیگری سعی می کرد جوری خودشو به دختر عمه اش نزدیک کند، بچه ای وقتی پدرش برای بستن بند کفش خم شده بود حلقه ی گل ترحیم رو گردن باباش میندازه و همچین با ذوق دست میزنه که انگار باباش از المپیاد فیزیک برگشته، خلاصه غوغایی بود، پس از مدتی پارمیدا ( این اسم رو بچه های کلاس ایروبیکش روش گذاشته بودند) آماده دفن شدن شد، در حالی که میت را به آرامی داخل قبر قرار می دادند نوحه خوان از همه جا بی خبر که سن حشمت السلطنه رو نمیدونست با گفت عباراتی مانند حالا از فردا کی بره دمه مدرسه بچه اش رو بیاره باعث اشک ریختن بیشتر اقوام شد، پس از اینکه اولین بیل خاک روی مرده ریخته شد دختر فربه ی میت که برای شناسایی قیافه اون میتونین یک فیل رو در حالی که تحت عمل جراحی گوش و بینی و ارتودنسی قرار گرفته در ذهن خودتون مجسم کنید به بالای قبر رفت و در حالی که به داخل قبر نگاه می کرد اشک میریخت، قبر پرکن بی حواسم که عجله ی شدیدی داشت و بدونه نگاه کردن به قبر به سرعت خاک رو داخل قبر می ریخت با بیل ضربه ای محکم به سر فربه خانم زد که باعث شد چند گنجشک یه دوری دوره سر فربه خانم بزنند و فربه خانم به داخل قبر بیوفته، بعد از این اتفاق نادر کلیه اقوام سعی کردن فربه را بیرون بکشند ولی چون چربی های لیپوساکشن نشده ی فربه به دیواره ی قبر می کشید اقوام برای جلوگیری از ریزش آوار و تلفاتی دیگر دست از کار کشیدند، پس از عملیاتی ضربتی در حالی که چهار بیل به دیواره ی قبر ستون شده بودند فربه با جرالثقیل دستی به بیرون کشیده شد، خلاصه میت رو خاک کردند و همه سوار بر اتوبوس در حالی بچه ها شعر میریم اردو رو می خواندند و مادران از سر خجالت آنها را بطور وحشیانه ای بشگون می گرفتند به رستوران برای صرف غذا رسیدیم، در مدتی که در حاله صرف غذا بودیم حرفهای زیادی ردوبدل شد از قبیل : چه غذای مزخرفی آشپزش گلاب به روتون...، زن فلانی رو دیدی چقدر مالیده بود تا شبیه جوونا بشه؟، ماشاالله دختر تقی خان چقدر بزرگ شده، ببینم زری جون این بیفستراگانوفو چجوری میپزن، این حرفهایی بود که بین خانمها زده میشد و بین آقایون : اوباما بهتره یا بوش؟، عجب فندکی خریدی کاظم آقا، حسن آقا رو ببین با اون دستمالی که بسته جلو یقه اش شبیه این عکسای سر در سلمونیا شده، یا اینکه آقایون حرف کم اورده بودند و در حالی که هرازگاهی با دست میزدند روی رون همدیگه می گفتند عجب ، که اینطور، خلاصه اون روز با کمی گریه ی اضافه ی دیگر و صد البته مقدار زیادی خنده و دور هم نشینی تموم شد
روز دوم
خبری نبود
روز سوم
اول عرض کنم که شب سوم و هفتم با هم گرفته شد حالا دلیشو ازشون نپرسیدم، روز سوم کلیه اقوام در مسجد برای تسلی خاطر بازماندگان و شادی روح مرده جمع شدند ، این روزم خودش ماجرایی داشت ، ماجراهای از قبیل سوراخ بودن جوراب نصرت خان، باز بودن زیپ آقا قاسم ، زنگ خوردن گوشی منصور جان با مضمونه آیم کالینگ یو و چپ چپ نگاه کردن افراد، کج بودن سیبیل هاشم آقا قصاب محل ، ریمل بنفش رزیتا خانم، گریه کردن بچه ی پریوش از زور ادرار ، نبودن نمک در کنار خیار ، کمرنگ بودن چایی و از همه مهمتر دیر کردن حاج آقای روضه خون، در اثر دیر کردن حاج آقا بزرگان مجلس به گوشی حاجی زنگ میزنند و جویای احوال او میشن ولی از سر بدشانسی خود حاجی تو بیمارستان خوابیده بوده حالا این بزرگان مجلس پس از ریختن فکرای همدیگه روی همدیگر برای جلوگیری از آبروریزی یک فکر ایکی یوسانی می کنند و اونم اینکه یکنفر رو از خیابون پیدا کنند و بجای حاجی بفرستند بالای منبر، خلاصه سوژه مورد نظر رو شناسایی می کنند و پس از کلی مناقشه بر سر پولو آبرو طرف رو میارن داخل مسجد، این فرد از همه جا بی خبر یک نگاه سریعی به اعلامیه می کنه ولی فقط چشمش به اسم حشمت می افته و از اونجایی که این اسم دلربا به صورت مشترک هم برای زن و هم برای مرد استفاده میشه سوژه فکر می کنه که طرف مرد جوونی بوده، خلاصه به بالای منبر میره و شروع می کنه به ابراز آشناییت به میت که من طرف رو میشناختم و طرف خیلی آدمه خوبی بوده، یاده اون شبهایی که تا صبح کنار هم و بقیه مردها میشستیم و صفا می کردیم، یاده اون دورانی که با هم سوار موتور تکچرخ میزدیم، یاده اون دورانی که من در حاله گریه بودم و حشمت خان میومد سرمو میزاشت رو سینه اش و منو دلداری میداد، خلاصه بچه های میت با مشتهایی گره کرده به سمت حاجی قلابی رفتندو باقیشم که معلومه
روز هفتم
گفتم که با روز سوم گرفته شد
چهلم
مراسم چهلم در داخل خانه میت گرفته شد در حالی که نوار نوحه ای از باند ضبط هر نیم ساعت یکبار پخش میشد ( یکطرف نوار نوحه ضبط شده بود و طرف دیگه آریان بنابراین مجبور بودن بعد از گذشت نیم ساعت برای جلوگیری از آبروریزی دوباره نوار برگردونن از اول)، کلیه اقوام نزدیک مذکر از سر ناچاری به شکل رابینسون کروزئه درومده بودند ولی در چهره خانمها تغییری ایجاد نشده بود، خلاصه چون چهل روز از مرگ نابهنگام و باورنکردنیه حشمت السلطنه ناکام گذشته بود دیگه اقوام اشکی برای ریختن نداشتند و بیشتر توسط میوه و خرما از خود پذایرایی می کردند و حرفهای صد من یک غاز میزدند، ناهار این مراسم غذایی اعیانی بنام خورشت قیمه بود که به علت گرانی حبوبات از داشتن لپه محروم بود ولی بجای آن سرشار از چیپس خلالی بود، پس از صرف غذا خانمها همراه با کیف پول شوهرشان به سمت لباس فروشیها هجوم بردند تا با خریدن لباسهای رنگی اقوام ماتم زده را از سیاهی دراورند، خلاصه پس از آمدن خانمها سالن مدی برپا بود و با داشتن یک هندی کم می تونستیم برای کانال اجنبیه فشن تی وی یک برنامه ی فوق العاده بسازیم، البته برای بنده نیز یک چادر رنگی خریده شد که الان داخل کمد است، خلاصه این مراسم نیز مانند بقیه مراسم تموم شد و نه تنها حشمت السلطنه به دیار باقی شتافت بلکه از یاد اقوام نیز برای همیشه شتافت توسط مهدیه | تاریخ: | ساعت:11:26 بعد از ظهر | لینک این مطلب | موضوع: | "کپی کردن فقط با ذکر منبع مجاز است" .:: ..... ::. خوشحالم از اینکه وبلاگم خواننده نداره و جای خوبی برای خالی شدنه!!! من نه احتیاج به خواننده دارم نه به نظرات قشنگتون.فقط اینجارو باز کردم که حرفای دلمو بنویسم.ژس تورو خدا انقدر حرف باره آدم نکنید که از زنده بودنم باز برای هزارمین بار پشیمون بشم.باز از آدما متنفر بشم.و ترجیح بدم از همه فاصله بگیرم.که از لطف بعضی ها.دیگه حرفای دلمو تو همون دلم خاک میکنم.چون تصمیم دارم ببرمشون تو گور.انقدر هم زیاده که دیگه فکر نکنم با این حساب جا واسه جسدم بمونه
دعایی به حال بیابان کنید
توسط مهدیه | تاریخ: | ساعت:5:47 بعد از ظهر | لینک این مطلب | موضوع: "کپی کردن فقط با ذکر منبع مجاز است" .:: ::. يه دختره نابينا تو اين دنياي نامرد زندگي
ميكرد .....
اون دختر يه دوست پسر داشت كه عاشق اون
بود ..... دختره ميگفت : اگه بينا بودم هميشه و در
همه حال كنار اون پسر ميمونم ..... يه روز يكي
پيدا
ميشه كه چشمهاشو ميده به اون دختر ..... وقتي
بينا ميشه ميبينه پسره هم نابيناست پس بهش ميگه
برو ديگه دوستت ندارم ..... پسر با لبخند تلخي
ميگه : باشه ميرم ولي مواظب چشمهام
باش ............. توسط مهدیه | تاریخ: | ساعت:4:28 قبل از ظهر | لینک این مطلب | موضوع: | "کپی کردن فقط با ذکر منبع مجاز است" .:: ::. به نام پوشاننده با من از درد نگوئید .... با من از رنج نگوئید....تیر خطا را به من نشان دهید .... طریقت را به من نشان ندهید ..... به من بیاموزید.... به من یاد بدهید .....محتاجم .... محتاج حقایق ....محتاج اسرار ....محتاج اشک نهان.... پرم از احساس ... پر از عاطفه .... تهی یم از اندیشه .... تشنه ام ......مرا سیراب نمیکنید ....سرچشمه ام کو.... وعده هایت .... تا کی.... انتظار ... معرفت چیست ..... به من بگویید .....من میفهمم ..... من درک میکنم ....اندیشه ی انسان .... اندیشه ارسطو و افلاطون و دکارت نمیخواهم ....من اندیشه ی انسان میخواهم ..... من عشق میخواهم ....عشق راستین .... عشق و شعر عاشقانه نمیخواهم .... عشق را از زبان نویسنده نمی خواهم .... عشق را از احساس شاعر نمی خواهم ....عشق را از اندیشه فیلسوف نمیخواهم ....من عشق میخواهم .... راهش را .... شما نمیدانید .....آمدند و رفتند .....می آیند و دوباره میروند ..... انسان و...... ما زندگی میکنیم..... ما هم میرویم .... اندیشه ما هم میرود ..... چه کسی صحیحترین ها را میداند .... کتابها .....انسان ها..... نمیدانم شاید درختان ...... هم میدانند ..... شاید فرشته ..... شاید شیطان...... شاید.......... دوستت دارم ..... بدان این را ..... میفهمی ....... نمیفهمی ...... تو نمیدانی دوست داشتن من چیست ...... تو احساس نداری ........ تو خاکی .........تو مرا به خاطر ........... نه خودم ...... نه نفسم ........ نه روحم ...... به خاطر خودت دوست داری..... میدانی که میدانم ........ ولی باز ...... سر گذشت روزگار.......... سرنوشت .......میبینی چه میکند ...... بازی ....... بازی ....... با همه بازی .......چقدر بی معنا ........همه میگویند........دوستت دارم ....... همه مینالند...... از درد فراغ........همه لعنت میکنند دلشان را ........ همه تنهایند ....... تو که با مایی خدا ؟؟؟.... تصویر آینه .....همه چیز را میگوید .......بنگر........چه میبینی .......عشق .....دوستی .........یا ادعا .....زیبا نیست........غریب است ........معلوم نیست ......معلول است .....تو با من بیا .......دفتر شعرت را کنار بگذار......با قلب حرف میزنیم .......شعر نگو ......با دل حرف میزنیم ..........میشنوی قلبم صدایت میکند ......جوابش را نمی دهی .......چرا این چنین غریب ......... چرا این چنین پر ادعا .........مگه تو کیستی ..........چگونه جرات میکنی .......... من نماینده خدا در زمین هستم ......خدا تو را نمی بخشد .......اگر مرا نبخشی ......نگو که برای تو ام .......میدانم .......حرف دل نیست ..........میدانم احساسه تنهاییست.......بیاندیش........چرا این گونه.........مگر توعارفی......مگر تو ........فیلسوفی .........شهرت که نداری .........پول که نداری ........پس چه دلیلی........مرا قانع کند ..........چی ........ یک بار دیگر..........نشنیدم چه گفتی.......تو قلب داری .........این سخت به چه معناست..........نمی دانم ..........عشق می ورزی .......... به کی...........به من.............مگر تو انسان نیستی........عشق مگر مال انسانست ........نمیدانم.........وقتی که عشق را برای اغنا و ارضای خود میگویند ...........چه بگویم.......کدام عشق است .........کدام راه است .......مگر من گناهی کردم .........گناه هم این بود که ............دوست دارم .........گناهم این بود که انسان ها .........راه همه دوست میدارم ............قلبم ..............جای همه را دارد .......تو چی ........فقط جای من.......اگر من در قلب کسی دیگر ........چه .........چه کنم.......اگر کسی دیگر در قلب من ........چه ........تو فقط مرا برای خودت میخواهی....... من همه را دوست دارم .........چشمه ها ......... چه ربطی دارد ............معنا .........چه معنا دیگر چیست ........ساده نمیگویی..........چشمه ها پاکننده ........زلال .......در سر راهشان گل لای هست ............چه کنند .........مگر میشود راه را طی نکرد .........باید از گل لای گذشت..........چشمه ها یاد گرفته اند ..........تو نمی خواهی بیاموزی.....نمیخواهی یاد بگیری .......از کتاب نه ........از روزنامه نه..........از اینها نه..........از خدا یاد بگیر...........غرورت را بشکن..........صاف باش.......خنجر ها در تو اثر میکنند ..........آن هم پشت میترسی............توکل بر خدا ..........سعادت پیش اوست توسط مهدیه | تاریخ: | ساعت:3:43 قبل از ظهر | لینک این مطلب | موضوع: | "کپی کردن فقط با ذکر منبع مجاز است" .:: دلم گرفته. ::. ![]() توسط مهدیه | تاریخ: | ساعت:4:12 بعد از ظهر | لینک این مطلب | موضوع: | "کپی کردن فقط با ذکر منبع مجاز است"
|
|